X
تبلیغات
رایتل

نه گفتنی !

من یک زن معمولی هستم

تو هم یک مرد معمولی هستی

و ما هر دو نیازهای معمولی داریم

نیاز به آب و غذا

و کمی هوا

و این که با هم باشیم

و همدیگر را دوست داشته باشیم

و این که خیلی معمولی

بمیریم ...


پس چرا سعی می کنی همه چیز را آنقدر سخت بگیری عزیزم؟

وقتی که زندگی

تا این حد معمولی است

پس بدترین چیزی که می تواند برای من و تو اتفاق بیفتد  

چیزی نیست

به جز

                     یک اتفاق معمولی ! ...


 

شل سیلور استاین 

  

 

تحمل حقیقت برای همه سخته چه برسه به من که همیشه سعی کردم با فانتزیام زندگی کنم و تو ذهنم واقعیتا رو اینقدر تعدیل کردم تا به فانتزیام نزدیک بشن و بعد یه جوری باهاشون بازی کردم تا بتونم یه وجه قابل قبول رو از خودم تو اجتماع نشون بدم . به خاطر همین همیشه تو سخت ترین شرایط زندگیم ، درست اون لحظه هایی که تو سر بالایی زندگی نفسهام به شماره افتاده بود ، اطرافیانم فکر می کردن که من تو ایده ال ترین وضعیت ممکن هستم .   

اون اوائل که با بیتانم آشنا شده بودم اونم مثل من بیشتر از حقیقتا ، فانتزیا رو قبول می کرد و یه جورایی با هم با واقعیتا بازی می کردیم و این قضیه کلی تو قبول کردن واقعیتا بهم کمک می کرد .. اما الان یه مدتی شده که همه اش دوتامون داریم واقعیت ها رو بهم یاد آوری می کنیم و اینجوری من کم کم دارم تبدیل میشم به یه yaprak  پژمرده و بد اخلاق و جیغ جیغو که همش نگران آینده است . ( به قول بیتانم دزدا و قاتلا اینقدری که من نگران آینده ام نگران نیستن

دیروز وقتی بیتانم بهم گفت تو کی هستی که داری حرف می زنی، من نمی شناسمت ! تو yaprak من نیستی !!!!   خودمم غافلگیر شدم .. آره دیروز و تمام روزایی که به غر زدن گذشت من نبودم .. من این شخصیتی نیستم که چند ماهه دارم از خودم ارائه می دم .. من همونیم که وقتی چلمن خان وبلاگمو خوند فکر می کرد من تین ایجرم ... دنیای فانتزی من خیلی قشنگ بود .. خیلی با احساس تر بود ... خیلی راحت تر با زندگی برخورد می کردم .  

الان زندگی برای من شده یه مسئله بی سر و ته و حل نشده که امیدی ام ندارم که بتونم حلش کنم .. انگار یهویی همه ی امیدا و آرزوهام مردن ! 

به عکسهای سال 87 که نگاه می کنم دختری رو می بینم که تو چشماش یه دنیا امیده .. چشماش پر از ستاره است و لبش خندونه ... اون موقع ها بی دلیل و با دلیل می خندیدم .. یه جوری که بقیه هم از خنده من می خندیدن .. اینقدر انرژی داشتم که به بقیه هم منتقل می شد ... اما الان همه اش موقع عکس گرفتن یکی باید بهم بگه که یه ذره بخند ..  

نمی دونم چرا این جوری شدم .. احتیاج به تجدید قوا دارم تا دوباره روحیه امو به دست بیارم .. به نظرتون چه کار باید بکنم تا مثل قبل بشم ؟؟  

    

 

[ سه‌شنبه 25 خرداد 1389 ] [ 12:31 ] [ Yaprak ]
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 84946

بک لینک فا