نه گفتنی !
از دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها توانم گفت
 غم نان اگر بگذارد   
نغمه در نغمه در افکنده
ای مسیح مادر ای خورشید
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد 
 غم نان اگر بگذارد  
رنگ ها در رنگ ها دوید
از رنگین کمان بهاری تو
که سرا پرده در این باغ خزان رسیده بر افراشته است
نقش ها می توانم زد
غم نان اگر بگذارد  


چشمه ساری در دل و آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن
از انسانی که تویی
قصه ها توانم کرد  

 

غم نان اگر بگذارد
غم نان اگر بگذارد ...
... غم نان اگر بگذارد

گمان مبر که چون بر تو می خندم ، بر تو می خندم . بر لاشهء طعمه ام می خندم .
گمان مبر که چون دست در دستت می نهم ، دست در دستت می نهم . دست در دست هوسبارگیهایم می نهم .
گمان مبر که چون سکه ای در کاسه ات می نهم ، سکه در کاسه ات می نهم . از آیندهء بی سکه ای خود ترسانم.
گمان مبر که چون عصای پیری ات گشته ام ، عصای پیری ات گشته ام . از عصای پیری خود هراسانم .
گمان مبر که چون بر تو خیانت نمی کنم ، بر تو خیانت نمی کنم . از خیانتکاری تو لرزانم .
گمان مبر که چون پشتت گشته ام ، پشتت گشته ام . از بی پشتی خود پریشانم .  

.

.

.

 
                                                       

من در نفس هر عمل به "من" می اندیشم و به فراگشت آن عمل به "من" .
من در نگاه غیر من ، نیکوکارم اما در نگاه من ، "مکار" هستم و "منکار " .  


یکی برای من انسانیت رو تعریف کنه ......

[ دوشنبه 8 تیر 1388 ] [ 08:33 ] [ Yaprak ]
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 85866

بک لینک فا