X
تبلیغات
رایتل

نه گفتنی !

سلام سلام صد تا سلام ... خان دایی جان خان دایی جان ... دیم دیریم دیریم ریم   

آخی الان یاد اون اپیزود خان دایی جان ساعت خوش افتادم که سعید آخانی و نادر سلیمانی توش بازی می کردن و سعید آخانی با یه لحن خاص حرف می زد  

من الان از یه پیاده روی ۳ ساعته برمی گردم از ساعت ۶ تا ۹ با بیتانم داشتیم راه می رفتیم ... خیلی چسبید ..  

یه بعد از ظهر معمولیه خوب بود .. 

 با هم کلی مغازه نگاه کردیم .. رفتیم کافی شاپ یه فهوه ترک و شیر قهوه و کیک شکلاتی خوردیم .. باز دوباره راه رفتیم و مغازه نگاه کردیم .. بعد رفتیم ۳ تا بسته پاستیل بزرگ خریدیم .. باز دوباره راه رفتیم .. بعد دو تا عروسک تپولو خریدیم .. یکی از پاستیلا رو باز کردیم و خوش خوشک با هم پاستیل خرسی خوردیم و راه رفتیم.. 

 رفتیم داروخانه من برای چشمم قطره نفازلین خریدم با یه ورقه استامینوفن .. باز راه رفتیم و یه کم حرف زدیم .. بیشتر ویترین مغازه ها رو نگاه کردیم یا اینکه جلو رو نگاه کردیم و تو سکوت قدم زدیم .. بعضی وقتا من بازوشو می گرفتم .. یا دستشو و اون با نوک انگشتاش با انحنای ناخنای بلند من بازی می کرد .. بعدم من سر کوچه مهمانسرا یه ماشین دربست گرفتم به مقصد خونه رکسانا و اونم رفت مهمانسرا ..... 

امروز تولد گیلدا بود و من عروسکا رو با یه بسته پاستیل بردم برای گیلدا .. کلی با گیلدا شمع بازی کردیم و عکس و فیلم گرفتیم و بعدم داود منو رسوند خونه ..  

به همین سادگی یه روز معمولی خوشحالم کرد ..  

راحتیه امروز .. سختیه دیروز .. تجمل هتل ۵ ستاره تو روز ولنتاین ...  

اینا یعنی زندگی ... توقع زیادی ازش ندارم .. همین که راحت بگذره بسه برام ! 

وقتی برگشتم خونه تو ذهنم داشتم مرور می کردم که با بیتانم کجاها رفتم و چه خاطره هایی دارم .. اون ده روزه تهران که کلا خیلی خوش گذشت .. بعدش یه روز جمعه منو  بیتانم و مهتاب و آحمت با ماشین من رفتیم پارک جنگلی .. زدیم کنار جاده چایی خوردیم و آهنگ گوش دادیم .. برگشتنه سر پل هوایی من از پشت زدم به یه پرایده و بعدم با  بیتانم رفتیم چراغمو عوض کردیم ..  

اون روز جمعه بعد از اینکه موهامو هایلات کردم و دادم آرایشگره آرایشم کنه با  بیتانم رفتیم هتل بلینگ بازی کردیم...  

ولنتاینم که رفتیم برای شام هتل ... 

 امروزم خیابون گردی ..  

دوست دارم این گاه و بی گاه عادی بودنو و ویژه بودنو .. 

عشق برای من همینه ..  

یعنی ورق بازی دسته جمعی عید قربان با بچه های شرکت تو مهمانسرا .. 

یعنی برای بار دوم  بیتانمو شکست دادن تو تخته ... 

یعنی دردلای دیشب تا ساعت ۲:۳۰ .. یعنی گریه کردن .. داد کشیدن .. خندیدن و عاشقی کردن . 

یعنی حس خوب دیدن سایه هامون وقتی با  بیتانم و آحمت پیاده از شرکت تا میدون شریعتی میریم و بعد من سوار تاکسی می شم و اونا میرن مهمانسرا  

خدایا من این آدما رو  .. این شرایطو .. این با هم بودنا رو دوست دارم ..  

تو رو به جلال و جبروتت قسم می دم که دلخوشیای منو ازم نگیری ...  

من سهم زیادی از این دنیا نمی خوام .. دنیای کوچیک منو با آدمای توش برام حفظ کن .. 

آرزوهامو امیدامو ازم نگیر .. بذار زندگیم رنگ و بو داشته باشه .. تنها تویی که می تونی .. اگه بخوای هر ناممکنی رو ممکن می کنی .. آرزوهامو می دم دست خودت دیگه بسته به کرم و بزرگیت هر کاری می خوای باهاشون بکن .   

تو را در روزگاری دوست دارم
که عشق را نمی‌شناسد

نه معماری بلندآوازه‌ام
نه پیکره‌تراشی از روزگار رنسانس
نه آشنای دیرینه‌ی مرمر
اما
می‌خواهم بدانی
تن زیبای تو را چگونه ساخته‌ام
با گل و ستاره و شعر آراسته‌ام
و با ظرافت خط کوفی.

...

مگر می‌توانم
در میدان‌های شعر فریاد نزنم:
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم.
مگر می‌توانم
خورشید را
در کشوهایم نگه دارم
مگر می‌شود
با تو
در پارکی قدم بزنم
و ماهواره‌ها
کشف نکنند
که تو دلدار منی.

...

بانوی من
شعر
آبرویم را برده است
و واژگان
رسوایت ساخته‌اند
من
مردی هستم
که جز عشقم را نمی‌پوشم
و تو
زنی
که جز لطافتت را.

...

بانوی من
آرزو دارم
در روزگار دیگری
دوستت می‌داشتم
روزگاری
مهربان‌تر
شاعرانه‌تر

...

آرزو می‌کردم
باتو شام می‌خوردم
شبی در فلورانس
آن‌جا که پیکره‌های میکل آنژ
-هنوز هم-
نان و شراب را
با جهان‌گردان قسمت می‌کنند

...

آرزو می‌کردم
تو را
در روزگار دیگری می‌دیدم
روزگاری
که گنجشکان حاکم بودند
آهوان
پلیکان‌ها
یا پریان دریایی.
نقاشان
موسیقی‌دان‌ها
شاعران
عاشقان
کودکان
و یا دیوانه‌ها.

...

اما افسوس
دیر رسیده‌ایم
ما گل عشق را می‌کاویم
در روزگاری
که عشق را نمی‌شناسد.

نزار قبانی

[ دوشنبه 28 بهمن 1387 ] [ 22:30 ] [ Yaprak ]
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 84946

بک لینک فا